زمزمه های دلتنگی(ندا.........نازنین سیتی)
مرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 8 مرداد ماه سال 1385

قول

 

گفتی دوستت دارم

 

و گفتی روی قولت می ایستی

 

همین هم شد

 

قولت را زیر پا گذاشتی

 

و روی آن ایستادی..........

 


پنجشنبه 5 مرداد ماه سال 1385
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند.
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد فردا با وعده هایش مرا خواب کرد .
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود

پنجشنبه 5 مرداد ماه سال 1385
خیلی سخته غرورت رو واسه یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره
خیلی سخته دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی
خیلی سخته گریه کنی ولی بهونه نداشته باشی
خیلی سخته صمیمی ترین دوستت بهت خیانت کنه
خیلی سخته کسی که تمومه زندگیت رو به پاش ریختی با بی رحمی تو چشات نگاه کنه بگه :
« دوستت ندارم »
خیلی سخته مجبور باشی سخترین چیزا رو تحمل کنی
خیلی خیلی خیلی سخته

پنجشنبه 5 مرداد ماه سال 1385
گل سرخ و گل زرد
گل سرخی به او دادم،گل زردی به من داد.. !
برای یک لحظه نا تمام قلبم از تپش افتاد
با تعجب از او پرسیدم: مگر از من متنفری؟
گفت نه!باور کن!ولی چون تورا خیلی دوست دارم
نمی خواهم بعد از اینکه به وصال خود رسیدی
برای پیدا کردن گل زرد زحمتی به خود هموار کنی...

چهارشنبه 4 مرداد ماه سال 1385
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود
که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم

سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری تو توانایی بخشش را داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگی بخشد چشم های تو به من می بخشد شور و عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر بر جسته ای از زندگی من هستی بهار حضور توست و تو سبزی که من این گونه سبز می خواهمت

دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه محصور وجودمن اگر در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم می شکنم تک و تنها به خدا می شکنم..........می شکنم

دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385
آرزوهایم را در کوچه های بی صدای تاریخ می ریزم و نشانی عبورت را تنها از ستاره های آسمانم می خواهم. چرا که بی تو ناتمامم و با تو از همیشه تا همیشه پر از واژه های عشقم

دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385
عاشقت خواهم ماندبی آنکه بدانی........
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم..........
درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی ...........
گوش خواهم داد بی هیچ کلامی..........
درآغوشت خواهم ماندبی هیچ حرکتی ...............
شاید احساسم اینگونه نمیرد

دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385

اخه گناه من چیه؟


دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385
اگر از پایان گرفتن غم هایت
ناامیدشده ای
به خاطربیاور که ...
زیباترین صبحی راکه تابه حال
تجربه کرده ای
مدیون صبرت
دربرابرسیاه ترین شبی هستی
که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!!

یکشنبه 1 مرداد ماه سال 1385
این که به تو نمی رسم حرف تازه ای نیست مسیر آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و دست خالی برگشتم که کفشهایم از التماس نگاهم شرمنده شدند
این که دیگر نمی آیی و من بیهوده این لحظه های خسته ملول را انتظار میکشم تا شاید فردایی بیاید که تو دوباره برگردی چیز کمی نیست و تو هیچ گاه برنمیگردی تا ببینی
این که هیچ کس نمیداند من در انتهای سکوت حنجره ام آوازهای قدیمی تو را به سوگ نشسته ام ولحجه دروغین نفرتم روی لحظه های خوش گذشته ام چنبر زده درد کمی نیست
خورشید هیچ گاه در سرزمین یخبندان قلب تو طلوع نکرد نتابیدو دریاچه قطبی چشمان تو را آب نکرد
هیچ پرنده ای روی شاخه های دلت ننشست نخواند ونپرید و من بیهوده در انتظار آخرین معجزه بودم و چه دیر فهمیدم.....؟

یکشنبه 1 مرداد ماه سال 1385
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد ....

شنبه 31 تیر ماه سال 1385

اخه چرا؟


جمعه 30 تیر ماه سال 1385
عشق
عشق مثل آبه
می تونی تو دستات قایمش کنی
اما آخرش ...
یه روز دستاتو باز می کنی می بینی نیست ،
قطره قطره چکیده
          بدون اون که بفهمی
                        دستات پرازخاطرست .

جمعه 30 تیر ماه سال 1385
تو باعث شدی یه چیزی رو بفهمم . بفهمم عشق یعنی چی ... بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتی کسی عاشق میشه چه حالی داره ... بفهمم درد عشق چیه ... حالا می دونم ... میدونم عشق یعنی تشنگی . عشق یعنی نیاز . عشق یعنی التماس . عشق یعنی آرزو . عشق یعنی خواستن و بدست نیاوردن . عشق یعنی دویدن و نرسیدن . آره ، عشق یعنی نرسیدن


پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد.
نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم.
نگاهم کرد دل به او بستم.
نگاهم کرد اما ...
بعدها فهمیدم فقط نگاهم میکرد

پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385
می گویند:
یک دقیقه طول می کشد تا شخص خاصی رابیابی
یک ساعت طول می کشد تا او را ستایش کنی
یک روز طول می کشد تا دوستش بداری
اما یک عمر تا فراموشش کنی...

پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385
دیشب
دیشب غزلی سرود عاشق شده بود با دست و دلی کبود عاشق شده بود افتاد و شکست و زیر باران پوسید آدم که نکشته بود عاشق شده بود

پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385
حسرت.........
و من حسد می برم .. به آنان که حتی لحظه ای در خیال تواند ....
به آنان که برایت بهترین سرود های عاشقانه را سر می دهند ....
و به او که با تو خواهد بود ...
به آنکه نوازشگر گیسوانت خواهد شد و مستمع صدای نفسهایت ... که در گوشش زمزمه می کنی : دوستت دارم .
به تمامی آنان که تورا خواهند دید ... و من از آن محرومم ...
و آن گاه که بوسه گرمت بر لبانش ٫ عرق شرم پیشانیش را منجر می شود .....در دلم برای عاشقانه زیستنت ... خواهم گریست ....
برایت دعا خواهم کرد ....  مراد خواهیم یافت ....

سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385


: چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
با چه دلهره
سیب را از باغچه همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو
افتاد به خاک
تو رفتی و
صدای خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد ازارم
و من اندیشه کنان
سخت در این پندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت


سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385
: نباید به این جا می امدم

این جا جای من نیست بر روی این زمین غریبم

این اسمان سقف  خانه ی من نیست نباید به این جا می امدم

این جا تبعیدگاه من است چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است



سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385
: قسم
کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟!



سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه محصور وجودمن اگر در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم می شکنم تک و تنها به خدا می شکنم..........می شکنم



سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385
بودن

 

تو مهمان تمام لحظه های منی

در حالی که من 

برای چند دقیقه بودن دست و پا می زنم...

 


سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385
: من...خودم...تو...

همیشه از فاصله می ترسیدم

از فاصله بین من و خودم

بین خودم و خودت

...

تو اومدی به من نزدیک شدی

من و از خودم جدا کردی

وقتی خوب دور شدیم

رفتی و دور شدی

وقتی داد زدم:

کجا می ری ؟تنهام نذار

گفتی:

تو دیگه خودت نیستی...


سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385
من تو بودم وتو من
کاشکی من تو بودم و تو من ٬ آنوقت می‌فهمیدی ......

سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385

دیروز که دلم پیش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو امروز که دلت میل دیگری دارد کفشان مرا جفت نمودی که برو


سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385
زندگی چیست ؟ خون دل خوردن ، پشت دیوار آرزو مردن

دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
حسرت
خیلی پشیمونم  وقتم واسه کسی گذاشتم  که وقتشو واسه من نمی زاره

یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
وقتی توراازدست دادم،اشکی نریختم ! چون تموم اشکهام رو برای بدست آوردنت ریخته بودم .

شنبه 24 تیر ماه سال 1385

سه کبریت روشن میکنم،اولی برای دیدنه چشمانت دومی برای دیدنه لبانت سومی برای دیدن صورتت بعد تاریکی ،تا هرچه دیده ام به یاد بیاورم


شنبه 24 تیر ماه سال 1385
دادگاه عشق... قسمم قلبم بود وکیلم دلم حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی نامم را بلند خواند. و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد. محکوم شدم به تنهایی و مرگ. کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم. و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

سه شنبه 20 تیر ماه سال 1385
سوکتم از رضایت نیست ...... دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره........ خودش گیره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل....  جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما...... که تنها تر نشه تنهایی ما
که کار ما گذشته از شکایت ....هنوزم پایبندیم در رفاقت
میریزه  تو خودش دل غصه ها رو..... آخه هیکس نمی خواد قصه هاشو
کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه
بهای داشت این دل پیشترها که این روزها نمی ارزه
سوکتم از رضایت نیست  دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره خودش گیره گرفتاره


جمعه 16 تیر ماه سال 1385
گاهی سو تفاهمه که ادمها رو از هم می رنجونه

شنبه 10 تیر ماه سال 1385
برای سلامتی یه عزیز دعا کنین

شنبه 10 تیر ماه سال 1385
 افسوس که بی فایده فرسوده شدیم وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم دردا و ندامتا که تا چشم زدیم نابوده بکام خویش نابوده شدیم

جمعه 9 تیر ماه سال 1385

سکوت...
سکوتم از رضایت نیست ... دلم اهل شکایت نیست


جمعه 9 تیر ماه سال 1385

مرگ قو

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد


شب مرگ ، تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد


گروهی برآنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد


شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد


من اینکه نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد


چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد


تو دریای من بودی! آغوش واکن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد.


جمعه 9 تیر ماه سال 1385
دلگیرم

 از خود خواهی تو دلگیرم ..

  از بی توجهی هات ..

  از بی محبتی هات ...

  دلگیرم...
 


شنبه 3 تیر ماه سال 1385

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته زدست

شده ام از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا


شنبه 3 تیر ماه سال 1385

عشق چیست؟

بازیچیه ی دست من و تو و ما و ایشانکه

به هر کس می رسیم می گوید : عاشق کسی هستم که....

به هر کس می رسیم می گوید : اگر نبینمش می میرم چون......

به هر کس می رسیم می گوید : عشق من عشق حقیقی است زیرا....

به هر کس میرسیم می گوید : همه چیز تمام می شود عشق من هم تمام شد.......

به هر کس می رسیم می گوید : عاشق کسی دیگر شدم ...........

به هر کس می رسیم می گوید :.............


شنبه 3 تیر ماه سال 1385
ندانسته عاشق شدم،دانسته گریه کردم ودانسته درون خود شکستم. نگاهم سراسر اشتیاق بود، نگاهم حاکی از تپیدن قلبم بود، نگاهم لبا لب،نیاز بود، نگاهم شِکوه از تنهایی بود، نگاهش........... نگاهش خنده بود، نگاهش شیطنت بود، نگاه بی مهری بود، نگاهش شکستن قلبم بود، نگاهش ردِ نگاهم بود

دوشنبه 29 خرداد ماه سال 1385
در سرزمین عشق رشته کوهی است به نام صفا که این رشته کوه آبرفتی دارد به نام وفا و این آبرفت به پیچی می رسد به نام وداع به امید اینکه هرگز به این پیچ نرسیم

پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
شده ارزو کنی براورده نشه

پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
خیلی حالم بده

چهارشنبه 24 خرداد ماه سال 1385
نمیدونم خیلی واسه کسی که هم چیزته سخته که ببخشه تو رو

پنجشنبه 18 خرداد ماه سال 1385

 

 امشب دوباره دلم بی صدا شکست با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو پرواز کرد و چون مرغی رها شکست یک عمر من شکستم و با درد ساختم اما کسی نگفت چرا بینوا شکست ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست امشب ستاره ها پی دلداری آمدند اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست باز به داد دلم رسی........ای کاش امشب دوباره دلم بی صدا شکست!


پنجشنبه 18 خرداد ماه سال 1385
 و چون همه ی عاشقان پذیرای درد عشق به جان و دل هستم . آری ! از روزی که فهمیدم چرا باران می بارد چرا بهار می آید چرا انسان دوست می دارد و چرا من ... ؟ خود را پا به زنجیر و در سلول عشق یافتم ! و هر سحر گاه از دریچه ی سلولم می بینم رنگهای به هم آمیخته را و در این درد سکوت می کشم با رنگهای عشق چهره تنهایی ام را ... عاشقم ! عاشق ... !

پنجشنبه 18 خرداد ماه سال 1385
 کاشکی آسمون همیشه رنگ بارونی بگیره آخه با صدای بارون دل من آروم می گیره کاش از ابر پاره پاره تا ابد بارون بباره کاشکی قطره های بارون از تو باز خبر بیاره تو من رو تنها گذاشتی آخه چاره ای نداشتی دلم رو دیوونه کردی کاشکی تنهام نمی ذاشتی رفتی و رفتی و رفتی تا سفر کردی به ابرا تو من رو تنها گذاشتی تو دو روز تلخ دنیا با یه کوله بار غصه دل من تن