زمزمه های دلتنگی(ندا.........نازنین سیتی)
مرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384
به جای دسته گل بزرگی که فردا بر قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن بجای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسم مختصری شادم کن بجای آن متن ها? تسلیت گوی? که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384
آن شب را می گویم آن شب که لبت را مهیای بوسهء من کرده بودی و من مشتاق بوسه بودم. اما لبان من زخمی بود و ترک داشت و من هراسان بودم که مبادا لبانت به بوسهء من خونین شود! آن شب که آغوشم را پذیرای وجودت کرده بودم وتو چه مهربان سرت را بر سینه ام گذاشته بودی از عشق می گفتی و دستان من در آشفتگی زلف سیاهت گم شده بود!
آن شب که من محروم مانده بودم از بوسه ای بر لبانت تو به گونهء من بوسه ای زدی و هنگام بوسه ، اشکی از گوشهء مژگانت بر گونه ام فرو چکید!!! دلم را لرزاندی و چشمانم را بارانی کردی! به یاد داری برای چه گریستی آن شب؟ هرگز به من نگفتی و هراس را در دلم کاشتی!!!
هراس از جدایی ، از فراغ ، از بی تو بودن! و اکنون آن هراس به واقعیت بدل شده است.
اکنون ای نازیننم می فهمم برای چه آن شب گریستی ! و برای چه آن شب مرا بی خبر از رنج دلت رها کردی و دیگر ندیدمت!!! تو به درستی نشانهء زخمی را که بر لبانم بود را دریافته بودی. تو فهمیده بودی که آن زخم از چه روست ! اکنون که آن زخم التیام یافته زخم دلم چرکین شده.
لیلای من به یاد آن اشکی که بر گونه ام فروچکید هر شب به تماشای شمایل تو از پشت رودی که بر دیدگانم جاری می شود می نشینم! و خوب دریافته ام برای چه آن شب گریستی ! تو دلنگران فراغ بودی و من چه دیر دریافتم! آه چه دیر ...!
ناز من به کدامین سو رفتی؟


پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384

باید گریست بر این بخت سیاه
باید گریست بر این روزگار تباه
باید زار گریست
لب ها خشکیده اند بس که برای بوسه غنچه نزده اند
آغوشم یخ کرده است بس که گرمای آغوش او را به خود ندیده است
ذوقی دیگر نمانده، بس که صرف شکوه اش کردم
شوری دیگر نمانده بس که ناله کردم
نایی دیگر برای فریاد نمانده
دل را از سینه به در آورده ام و طعمه کرده ام، ولی آن صیاد هوس شکارم را ندارد
حتی نظری هم بر این صید نمی کند
چگونه می توان نگریست؟
باید زار گریست بر این بخت سیاه
باید ضجه زد و ناله سرداد، تا شاید این ضجه ها اندکی این مصیبت را التیام دهند
تا شاید حداقل این درد به کارم آید و بدان رها کنم این روزمرگیها را
تا شاید


پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384

دلتنگی هایی که دلچسب نیستند

 

هیچ ندارم که بنویسم. دلتنگی هایم دیگر حال و هوای سابق را ندارند
دیگر مثل سابق دلم صاف و زلال نیست. دیگر این رمضان هم طعم سابق را ندارد
آه چه بر سر من آمده است؟
صیادم را بگویید به شکارم بییاید ، من بس نشسته ام تا بیابد مرا

 

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384
امشب باران به میهمانی چشمانم آمده ...
خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن...
امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .
امشب که شعله می زند ماجرای تو
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مُردم برای تو
من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز
راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
                          
قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پای عشق رفتن
پر و بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بیرون کشیدند
چه بی پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج می زد
ولی رویای دورم را شکستند



پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384

 

  
زندگی اهنگی ست نیمه تمام
دایی خروشان است که هیچ چیز در ان ری
رنگ حقیقت به خود نمیگیرد
مگر محبت و دوستی
.........................

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384

آن شب تو در زیر نور مهتاب می رقصیدی . تو برهنه بودی و من هم. اما تو بی هیچ شرمی می چرخیدی و می رقصیدی و من از شرم برهنگی ام بر پشت تخته سنگی پنهان که مبادا ببینی مرا
من تماشاگرت بودم و تو عشوه گر
چرخیدی و رقصیدی و عشوه گری کردی و مرا بی خود از خویشتن به معرکه کشاندی
ولی آنگاه که من شرمم را به کناری نهادم و دستی بلند کردم برای رقص ، دیگر مهتابی نبود تا ببینی تو مرا ، ماه هم نخواست که تو نظری بر من نهیف بیاندازی
و من باز در کنج آن تاریکی به گوشه ای خزیدم و در خود گریستم که چرا بار نمی یابم به آستانت
آنهنگام که یکه تاز معرکهء عشوه گران هستی این عقل مصلحت اندیشم مانعم می شود از هماغوشی با تو و آنهنگام که دلم بر عقلم چیره می شود اینچنین مانعم می شوند و من هنوز از تو دور مانده ام
با اینکه آن شب جز من تماشاگری نداشتی ولی هنوز آن در به روی این تن گشوده نشده است
نمی دانم نمی گشایی یا نمی گشایندش
خود هم نای شکستن قفل را ندارم

 

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384
گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او را بوسیدم
گفتی که ستاره شو،دلی را روشن کن
من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم وتو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و زدوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم
 *

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384
وداع
می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه ی خویش
 
به خدا می برم از شر شما، دل شوریده و دیوانه ی خویش
 
می برم تا که در آن نقطه دور ، شست و شویش دهم از رنگ گناه
 
شست و شویش دهم از لکه عشق ، زین همه خواهش بی جا و تباه
 
می برم تا ز تو دورش سازم ، زتو ای جلوه امید محال
 
می برم زنده به گورش سازم ، تا از این پس نکند یاد وصال
 
ناله می سوزد و می رقصد عشق ، آه .... بگذار که بگریزم من
 
از تو ای چشمه جوشان گناه ، شاید آن که بپرهیزم من
 
به خدا غنچه شادی بودم ، دست عشق آمد واز شاخم چید
 
شعله آه شدم صد افسوس ، که لبم باز به آن لب نرسید
 
عاقبت بند سفر پایم بست ، می روم خنده به لب خونین دل
 
می روم از دل من دست بردار ، ای امید عبث بی حاصل.
..

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384
او که دم از محبوبیت میزد

در شهر خود غریبی بیش نبود

او از عشق بی نصیب بود

او کارش فریب بود

او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت

یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت

او همیشه فکر دلبری بود

چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود

او به وفا و صداقت کرده بود پشت

او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت.

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of
 emoticon icons

 

به گمان  تا بی نهایت خسته خواهم ماند و تنها

بی ترانه بی امید و بی سرور

سرد و تاریک در فراسوهای دل

تا نهایت خسته خواهم ماند و خواهم خواند

راستـــــــــــــــــــی......

 

به یاد می آوری؟

روزی که ماهی ها مردند،

و قناری برای همیشه خاموش ماند،

روزی که شب را اسیر خود کرد

و ستارگان مهتاب را تشییع کردند.

آن روز را به خاطر بسپار،

برایش مراسمی بگیر

شمعی روشن کن

عکس یاسهای پژمرده را روبان سیاه ببند.

و مرا هم صدا کن.....

طلوع تلخی ها را آواز سازیم

و بخوانیم

صدایم کن تا

غم کوچ احساسمان را با هم قسمت کنیم.

 

اگر صدایم کردی و نیامدم

بدان که پی عکسی از خودم می گردم و

تکه روبانی.....

 


پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384

 

وقتی که به آینده چند راهه می اندیشم نمی دانم کدام راه بهتر است .... هرگز خود را سرزنش نخواهم کرد اگر دست به ک درخت مهربان بگیرم و برخیزم . دلم تنها هست و تنها نیست ... دلم در اوج هست و نیست ... پر از بیم و امید .. خوف و رجا... خوب است روزهای امید واری خوب است .. ذهن خالی خوبست و .. خدا را این نزدیکی حس می کنم ... بوی خدا را حس می کنم ... دست مهربان خدا را می بینم و می دانم که نزدیک است ... نزدیکی یعنی سر خوردن روی برف .. نمی دانم که ذهن شفاف مرا می بینی یا نه ؟ عقل یاریگر را بالاخره خواهیم یافت و به ملاصدارا هم اگر باشیم عاشق خواهیم شد ... من می دانم حقیقت مهم است و ما حقیقت را لاجرعه سرمی کشیم تا بفهمیم من یعنی چه ؟ ما تا وسط اقیانوس سفر خواهیم کرد و خویش را به زندگی خواهیم چسباند ... حلقه ها را یکی یکی باز کن و زندان را بگشا ... روح خسته تاب بیماری ندارد که بیزاری جوید ... ما حقیقت را باور خواهیم کرد و من به درخت خویش بالاخره تکیه خواهم داد .. درخت من از میان باغ سپیدار انتخاب خواهد شد ... بیا سر بخوریم روی برف

یکشنبه 25 دی ماه سال 1384
درسته که جوونیم اما دلامون پیره آخه همه روزامو تو تنهایی اسیره
درسته که می خندیم ولی با گریه شادیم به خاطر سرنوشت تو غصه ها افتادیم
آره میگن ما بهاریم اول و تازه کاریم ولی تو این روزگار دل خوشیی نداریم
یکی میگه بو میدی برای نسل دیروز اما چه طوری بگیم خسته شدیم از امروز
درسته که زنده ای داری نفس میکشی مرگ و شکستو با هم کم کم داری می کشی

یکشنبه 25 دی ماه سال 1384
نمی دانم راهی که اومدم درسته یا باید برگردم

شنبه 24 دی ماه سال 1384
نمی دانم درست امدم یا باید برگردم

یکشنبه 18 دی ماه سال 1384

شده تا حالا کسی رو دوست داشته باشی

ولی این هم میدونی فقط باریچهی دستشی


تعداد بازدیدکنندگان : 41394


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها